|
تمام میشوم شبی...فقط به من اشاره کن
|
بی تو پایانم نزدیک است.......نیلوفر مردابم باش.
قلم و کاغذ و من هستیم که همدیگر را می فهمیم.
قلمم مونسم و کاغذ هم سنگ صبورم شده و دیریست که بیتابی هایم با این دو به قدر ناچیزی کمرنگ می شود.
وقتی تمام دنیا برایت میشود یک چیز و ان یک چیز نمی داند که تمام دنیایت هست "سخت است"
وقتی در چشمان کسی که دوستش می داری بنگری و نتوانی بگویی که دوستت دارم "سخت است"
وقتی نگاه های بی حرمت طاقت فرسای مردم به تو بگوید که عشق دیگر چیست؟ و این کودکانه های سخیف چه درد می خورد"سخت است"
وقتی تو را خطاب قرار دهند که :گرسنه نماندی تا فراموش کنی عاشقی را"سخت است"
وقتی تو انها را خطاب قرار دهی که :عاشقی نکردی که فراموش کنی گرسنگی را ٬ که فراموش کنی هوس را٬ وانها با پوز خند رکیکی پاسخ تو بدهند این"سخت است"
وقتی خواب بینی کسی را که تمام وجودت شده و برخیزی ببینی تنهایی ٬ تنهای تنها و حتی خدا هم نییست ٬ این دیگر خیلی "سخت است"
وقتی تمام دلبستگی هایت به بغض غم آلودی تبدیل شود و تمام دنیایت یک بازی باشدو در طول تمام این بازی به فکر سوت پایان باشی این"سخت است"
وقتی وقت هایت بگذرد و دیگر وقتی برای گفتن ناگفته هایت نمانده باشد"سخت است"
و سخت تر از تمام این ها این است که عاشقانه هایت در گلویت بگندد و تو را این بغض کم کم آب کند و خدا هم بی پاسخت بگذارد
و این امید به هیچستان مرا عذاب میدهد و این امید "سخت است"
امشب چقدر برایم غریب است چقدر سنگین است بر روی شانه های خسته ام
چقدر بی تابم امشب٬ چقدر تنهایم و چقدر عاشق هستم در این شب بی معشوق
گاهی نگاهی تو را به اوج زوال ٫به اوج سقوط٫ به اوج پوچی می کشد.
گاهی نگاهی تمام دلبستگی هایت را به انزوا می کشد.
گاهی نگاهی بر تو می تازد و تو دیگر تو نیستی و تو "اصلا نیستی".
و تو با نگاهت فقط می گویی که "مرا در یاب"
از امشب می گفتم ٬ از شبی که نگاه بغض آلود پر تشویش شراره وارم را به آسمان دوختم در حالی که چشمانم در تمام شب بسته است.
"گاهی نگاهی بدون چشم است"
و چقدر امشب سخت می گذرد از گذر جاده ی بیراهه من
و چه بی گناه در حسرت نگاه پر تلاطم تو غرق شدم.
و چه بی گناه در آرزویت به گناه کشیده شدم.
و چه غمگینم امشب و چه پارادوکس بزرگیست "بی تو بودن"
بی تو ٬"بودن" هم حس تاریکی های امشب است.
"بودن" چه بیماری خطرناکیست بدون "تو"
"بدون نگاهت"
امشب می خواهم با حس نگاهت نردبامی به سوی آسمان هفت بسازم.
امشب می خواهم با حس نگاهت بمیرم.
امشب می خواهم زنده شوم.
کاش که امشب سحری نداشت.کاش نردبام ساخته شده ام تکیه گاهی داشت.
"کاش امشب بودی"
و کاش امشب من رها میشدم.
یاد نگاه بی روحت مرا از فکر ققنوس شدن رها کرد.
و امشب باز از خدا می خواهم که "مرا دریاب"
می نویسم شاید نوشته هایم مرحمی باشد بر زخم هایم...
سکوت
این اسم اشناست که مرا به اینجا کشانده گاهی سکوت علامت رضایت نیست
"علامت اجبار است"
علامت ناچاریست٬ علامت ناتوانیست٬ علامت رنج است.
ولی سکوت خدا نشانه چیست؟
"آیا نشان از نشنیدن اوست؟"
خیر٬ گمان نمی کنم
او مرا می شنود ولی پاسخی نمی دهد
شاید خدا هم ارزشش را به حرف هایی که برای نگفتن دارد میداند شاید...
حکمت چیست؟ خدیا یک بار هم که شده پاسخ بده یکبار هم که شده بشنو یکبار هم که شده بشکن
سکوتت را میگویم سکوتت را بشکن
پاسخم را بده
پاسخ شب گریه هایم را بده
پاسخ بی تابی هایم
دلشوره هایم
انتظارهایم
تنهایی هایم
شکستن هایم
پاسخ سکوت هایم را بده
پاسخ سکوت هایت را بده
می دانم هیچ وقت پاسخ نمی دهی حتی اگر مرا بشنوی٬ حتی اگر در همین نزدیکی باشی٬
حتی اگر نزدیک تر از رگ به من باشی٬
حتی اگر در رگ هایم باشی
خدایا بگذار جانشین تمام نداشته هایم شوی
بگذار من هم به کسی ببالم
بگذار بغض تنهایی هایم با حضور گرمت بشکند
بگذار در آغوشت آرام شوم حتی برای یک دم
بگذار من ٬ با تو به تو مبدل شوم
اه
کاش میگذاشتی
کاش مرا اجابت می کردی
کاش "کاش هایمان" روزی می رویید
خدایا صبر کنم یا فراموش کنم ؟
نمی دانم٬ به خودت قسم نمی دانم
تو بگو صبر کنم یا فراموش؟
اری مثل همیشه در به در کوچه هایی هستم که روی دیوار هایش به جای شعار ٬سوال نوشته شده
خدیا دریابم که نزدیک به تمام شدنم
ولی امیدوارم چون تاریک ترین نقطه شب ٬قبل از طلوع آفتاب است.
خدایا سکوتت را بشکن...